تنهایی |
|
تنهایی
بر سنگ قبر من بنویسید....خسته بود اهل زمین نبود نمازش شکسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید....شیشه بود تنها ازاین نظر که سراپا شکسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید....پاک بودن چشمان او که دائما از اشک شسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید....این درخت عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید....کل عمر پشت دری که باز نمی شد نشسته بود
روی سنگ قبرم بنویسید......
|
|
|
درد |
|

گفته بودی که ما به درد هم نمی خوریم،اما هرگز نفهمیدی...
من تو را برای درد هایم نمیخواستم..
|
|
|
کوچه ی خاطرات |
|

نمیدانم چه بَر سَرِ من و این خیابان ها آمده ، که هر جایی میخواهم بروم به کوچه ی خاطراتمان میرسد
|
|
|
به تو فکر کردم |
|
.jpg)
به تو فکر کردم به تو اره اره
به تو فکر کردم که بارون بباره
به تو فکر کردم دوباره دوباره
به تو فکر کردن عجب حالی داره
|
|
|
شبیه تو |
|

کســــی چهـ میـــــداند کهـ
امـــــروز چند بار فــــــرو ریختمــ
از دیدن کســــی کهـ
تنهــــــا لباسشـ شبیهـ تــــــــو بود...
|
|
|
ساعت عشق بازی |
|
تنت را کوک کن ساعت بامداد ...
تیک تاک میخواهد دلم !!
ساعت عشـــــق بازیـست ..
ثانیه به ثانیه در آغوشت خواهم ماند ..
چه آهنگ دلنشینی دارد ...
تیک تاک آغوشت .. !!
|
|
|
یکی بود یکی نبود |
|
به نـــام خـــــدایقصـــــــہ هـــــا
یکی بــــــــود یکی نبود داستـــــــــان زندگی ماست
همــیشـــہهــین بوده یکی بوده ویکی نبــــوده ، برایم مبهم اســـت که چرا در
اذهان شرقی مان باهم بودن وباهم سـاختن نمیگنجد وبـــرای بودن یکی،بــــایددیگرے
نباشدهیـــــــچ قصـــہ گویینیست که داستانش اینــــگونه آغازشودکــه یکی بوددیـــــگرے
هم بود؛همـــہ با هم بــــــودند؛ومااســـــیراین قصــــــــــہ ے کهـــن براے بــــودن یــــکی،
دیـــگرے رانیــــست میکنــــیم،انــــگارکـــــــــــه هیچکــــس نمیـــــداند،جزمـــــــــــا
وهیچکـــــــسنمیفـــهمدجـــــــــزما،وخلاصــــــــــــہ ے کــــــــــلام آنـــکس که
نمیـــــــداند ونمیفهمـــــدارزشـــی نــــــــــــدارد حتـــــــی بــــــــــراے
زیــــــستن؛ومتاسفـــــــانــــہ ایــــن هـنرے اســــت کـــــــــہ
آ نــــــــراخـــــــوب آمـــــوخــــتـــہ ایم هنـــــــــر:
بـــــــــــــــــــــــــــودن یــــــــــــــکی
ونـــــــــبــــــــــــــــودن
دیـگرے
|
|
|
بعضی وقتا |
|
بعضـــــی وقتـــ ـ ــا مجبورے تو فضاے بغضتــــــ بخندے...
دلتـــــ بگیره ولـــــے دلگیرے نکنـــــے...
شاکـــے بشــے ولـــے شکایتـــــ نکنے...
گریه کنے اما نذارے اشکاتـــــ پیدا شن...
خیـــ ـ ـــلے چیزارو ببینے ولے
ندیدش بگیرے...
خیلے حرفارو بشنوے
ولی نشنیده بگیرے!
خیلے ـها دلتـــــو بشکنن ...
و تــــــوفقــــط .........
|
|
|
داستان عاشقانه |
|
سلام دوستان براتون یک داستان گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد فقط خواهشا نظر بدید راجبش و برای خوندن داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید
یک روز پسری با دختری آشنا میشه که از هر لحاظ دختر به پسربرتری داشت ولی چندین سال از پسر بزرگتر بود .دختر اونو بعنوان یه دوست خوب انتخاب میکنه و بعد از مدتی پسر عاشق دخترمیشه ولی هیچ وقت جرات نکرد که به اون ابراز احساسات کنه و بهش حقیقت رو بگه .
.jpg)
ادامه مطلب |
|
|
بارون |
|

بازم حالم خرابه قدم زدن تو بارون بی تو برام عذابه.......
چشمام شبیه ابرها غرق ترنم میشه......
تو قطره های بارون اشک چشمام گم میشه داره بارون داره...
چشام یه کاسه خون یه عاشق دیوونم......
جای تو بارون دست میکشه رو گونم......
یادش بخیر یه روزی من و تو زیر بارون منو گذاشتی رفتی......
حالاتو موندی و با اون......
|
|
|
جملات احساسی2 |
|
   
یک سری دیگه جملات زیبا براتون دارم دوباره به ادامه مطلب برید و بخونید
فقط خواهش میکنم نظر بذارید
ادامه مطلب |
|
|
دلتنگی |
|

اشکایی که بی هوا رو گونه هام میریزه
قلبی که از همه ی خاطره هات لبریزه
دلی که می خواد بمونه ، تنی که باید بره
حرفی که تو دلمه اما ندونی بهتره
بیخیال حرفایی که تو دلم جا مونده
بیخیال قلبی که این همه تنها مونده
آخه دنیای تو ، دنیای دلای سنگیِ
واسه تو فرقی نداره دل من چه رنگیِ
مثل تنهایی میمونه با تو همسفر شدن
توی شهر عاشقی بیخودی دربدر شدن
حال و روزمو ببین ، تا که نگی تنها رفت
اهل عشق و عاشقی نبود و بی پروا رفت!
|
|
|
جملات احساسی |
|
ســــــلام دوســـــــــتان دوباره
اومـــــــــــــــــــــدم چندتا جملات احساسی گذاشتم
براتـــون امیدوارم خوشتون بیــــــــــاد برای خواندن جملات به ادامه مطلب برید
راستی نظریادنون نره
ادامه مطلب |
|
|
خاطرات |
|

چقدرسخته روبروي يك دريا ايستاده
باشي وخاطرات يك كوچه خفت كنه!!!
|
|
|
هوس |
|
از صورتت نقاشی کشیده ام
همانطور که دلم میخواست باشی
حالا چشمهایت فقط مرا میبیند
و لبخند همیشگیت
لحظه های نبودنت را
میپوشاند
فقط مانده ام
هوس بوسیدنت را چه کنم؟
|
|
|
تو چه میدانی |
|
تو چه میدانی ...
از شب هایی که دنیا دور سرم می چرخید...
اما من با تمام قدرت ، به دور تو می چرخیدم؟!
تو چه می دانی ...
از روزهایی که بغض های دنیا برای من می ترکیدند...
ومن ، بی توجه ،با همه وجود ،برای تو می خندیدم...؟!
تو چه می دانی...
|
|
|
تولد |
|
چند روز پیش تولدم بود . بی مناسبت ندیدم این داستان خیلی کوتاه رو براتون بذارم . قدر مادرتون رو بیشتر بدونید .
ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...!
پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت، ولی مادر دیگر در این دنیا نبود . !
|
|
|
عشق ستاره ای |
|

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکربرازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
برای خواندن ادامه داستان بر روی ادامه مطلب کیلیک کنید
ادامه مطلب |
|
|
عشق تلخ |
|
یک روز پسری با دختری آشنا میشه که از هر لحاظ دختر به پسربرتری داشت ولی چندین سال از پسر بزرگتر بود .دختر اونو بعنوان یه دوست خوب انتخاب میکنه و بعد از مدتی پسر عاشق دخترمیشه ولی هیچ وقت جرات نکرد که به اون ابراز احساسات کنه و بهش حقیقت رو بگه ...
برای خواندن ادامه داستان بر روی ادامه مطلب کیلیک کنید
ادامه مطلب |
|
|
خنده تلخ سرنوشت |
|
نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتمهنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن
اصلا برام مهم نبود
من همتونو دوست دارم
همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود
دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم
چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن
به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن
و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد
ادامه مطلب |
سه شنبه 3 مرداد 1391برچسب:, |
|
|
|
دلواپسی |
|
خوابم نمی بره دلواپس توام
با این که بی کسم تنها کس تو ام
خوابم نمی بره از دستت دلهره
چشمای خیس من باز از تو دلخوره
خوابم نمی بره جای تو خالیه
میپرسم ا زخودم باز این چه حالیه
انگار این اتاق دلواپس منه
احساس میکنم نبضم نمی زنه
|
جمعه 30 تير 1391برچسب:, |
|
|
|
خواب |
|

فقط چند قدم مانده بود
برسم به "تو"
اگر این خواب لعنتی دیشب ادامه داشت....
|
چهار شنبه 28 تير 1391برچسب:, |
|
|
|
مترسک |
|

یڪ مَــتَرسَـڪ خَریــدِه اَم
عَــطر هَمیشِگے اَت را بــِﮧ تَنَــش زَدِه اَم
دَر گوشـِﮧے ِ اُتــاقَم ایستـادِه
دُرُست مِثل ِ تـُوست! فَقَط اینڪِـﮧ روزے هِـزار بـار از رفتََنش مَرا نِمے تَرسانَد
|
چهار شنبه 21 تير 1391برچسب:, |
|
|
|
قرار |
|
"قرار"
نشسته بودم رو نیمکتِ پارک، کلاغها را میشمردم تا بیاید. سنگ میانداختم بهشان. میپریدند، دورتر مینشستند. کمی بعد دوباره برمیگشتند، جلوم رژه میرفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخهگلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت میپژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغها.
برای دیدن ادامه داستان بر روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب |
|
|
چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به ستایش روی آوردم …… گفتند خلاف است !!
به عشق روی آوردم ………. گفتند گناه است !!
خندیدم ……………….. گفتند کودکانه است !!
گریستم ………………… گفتند دیوانه است !!
و حال که در عزای عشق نشسته ام و هیچ نمی گویم
همه گویند که ….. هی !! فلانی عاشق است ؟؟؟ !!!
|
یک شنبه 24 ارديبهشت 1391برچسب:, |
|
|
|
روزهای خوب |
|
روزهای خوب
روزهاي خوب باهم بودنمان گذشت ...
روزهايي که با چند خاطره تلخ و شيرين به سر رسيد و
تنها يادگار از آن روزها يک قلب شکسته برجا ماند.
روزهاي شيرين عاشقي گذشت و امروز من تنهاي تنهايم ، گذشت
و اينک دلم هواي تو را کرده است...
دلم تنگ است براي آن لحظه هاي شيرين با هم بودنمان !
دلم براي گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روي گونه زيبايت تنگ شده است...
کاش دوباره آن روزهاي شيرين عاشقي مان تکرار مي شد ، کاش دوباره
مي توانستم آن صدايي که شب و روز به من آرامش ميداد را بشنوم...
دلم براي آن خنده هاي قشنگت تنگ شده است عزيزم...
تو رفتي و تنها چند خاطره که هيچگاه نمي توانم فراموش کنم بر جا گذاشتي...
خاطره هايي که ياد آن اين دل عاشقم را مي سوزاند....
دلم بدجور براي تو تنگ است عزيزم....
برگرد! بيا تا فصه نيمه تمام عشق را با شيريني به پايان برسانيم...
برگرد تا قصه من و تو پايانش تلخ و غم انگيز نباشد!
دلم براي لحظه هاي ديدار با تو تنگ شده است...
چه عاشقانه دستانم را مي گرفتي و در کنارم قدم ميزدي ، چه
عاشقانه مرا در آغوش خود مي فشردي و به من مي گفتي که مرا دوست مي داري!
چرا رفتي از کنارم؟ تو رفتي و من تنهاي تنها در اين دنياي
بي محبت با چند خاطره تلخ مانده ام...
برگرد تا دوباره آن خاطره هاي شيرين با هم بودنمان تکرار شود....
دلم بدجور براي تو ، براي حرفهايت ، درد دلهايت ، صداي گريه هايت تنگ شده است..
عزيزم برگرد تا دوباره جان بگيرم و مني که اينک خسته از زندگي ام نفس بگيرم....
با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجودم شعله ور کن
تا عاشقانه تر از هميشه از تو و آن عشق پاکت بنويسم...
عزيزم برگرد تا دوباره جان بگيرم
و مني که اينک خسته از زندگي ام نفس بگيرم...
|
یک شنبه 23 بهمن 1390برچسب:, |
|
|
|
حکم دل... |
|

بارآخر من ورق را با دلم برُ می زنم
باردیگر حکم کنُ ، اما نه بي دل ... !!!
با دلت ،دل حكم كن !!
هركه دل دارد بيندازد وسط
تا همه دلهايشان را رو كنند
دل كه روي دل بيفتد ،عشق حاكم مي شود
پس به حكم عشق بازي ،اي دلا رو كن دلی
دل نداري برُ بزن انديشه را
حكم لازم ... !!!
دل سپردن ،دل گرفتن هردو لازم
|
|
|
ماه |
|
ماه
به ماه زول میزنم...
بهم پوزخند میزنه....
حرصم در میاد شدید...
باز یه آرزوی پوسیده رو در میارم پرت میکنم طرفش...
بهش نمیرسه....
اه...
باز دندوناشو بهم نشون میده....
برو گمشو...
شروع میکنم ستاره ها رو شمردن....
نه واسه اینکه خوابم ببره....
واسه اینکه ماهو نشمرم بفهمه عددی نیس ...
خیره شده ... نگاه میکنه....
از اسمون میره
مثلا می خواد وانمود کنه...
من به شمارش احتیاج ندارم...
و میره ارزو ی یکی دیگرو بر اورده کنه
بهتر..
به شب پر ستاره نگاه میکنم...
حالا که ماه نیس، خیلی بیشتر شدن...
انقدر میشمرم تا خوابم ببره...
چون مطمئنم صبح که از خواب پاشم ستاره ها بردنم تو آرزوم....
تا دیگه نیازی به ماه نباشه...
|
|
|
هنوزم دوست دارم |
|
میخام به یکی خودش
میدونه کیه بگم با همه
نامهربونیهات بازم میگم
دوست دارم
برای خواندن داستان بر روی ادامه مطب کیلیک کنید
ادامه مطلب |
|
|
لعنت به عشق و عاشقی |
|
لعنت به عشق و عاشق
از يک عاشق شکست خورده پرسيدم:
بزرگ ترين اشتباه؟ گفت عاشق شدن
گفتم بزرگ ترين شکست؟ گفت شکست
گفتم بزرگترين درد؟ گفت از چشم معشوق افتادن
گفتم بزرگترين غصه؟ گفت يک روز چشم های معشوق رو نديدن
گفتم بزرگترين ماتم؟ گفت در عزای معشوق نشستن
گفتم قشنگ ترين عشق؟ گفت شيرين و فرهاد
گفتم زيبا ترين لحظه؟ گفت در کنار معشوق بودن
گفتم بزرگترين رويا؟ گفت به معشوق رسيدن
پرسيدم بزرگترين ارزوت؟ اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت:
|
|
|
|
تبادل
لینک هوشمند

برای تبادل
لینک ابتدا ما
را با عنوان
top.20 و
آدرس
top.20.LXB.ir
لینک
نمایید سپس
مشخصات لینک
خود را در زیر
نوشته . در صورت
وجود لینک ما در
سایت شما
لینکتان به طور
خودکار در سایت
ما قرار میگیرد.
.:
Weblog
Themes By www.NazTarin.Com
:.
|